وبلاگ عمومی مجموعه داستانی بوطیقا
برگردان: دنا فرهنگ
بعدازظهر يك روزِ تابستاني بود. صداي تلفن در سكوتِ خانة ويلايي پيچيد. ميشل يك لحظه صبر كرد و بعد گوشي را برداشت. اين اولين نشانة يك اتفاق ِبد بود. پشت تلفن، اُتو بن، پدر زنِ ميشل بود. سالها بود كه اُتو قبل از يازدهشب، كه پولِ تلفن كمتر ميشد زنگ نزده بود، حتي وقتي كه همسر اُتو، تِرزا دربيمارستان بستري شده بود.
نشانه دوم صداي اُتو بود: «ميشل؟ سلام! منم اُتو.» اُتو هيجانزده و بلندحرف ميزد. انگار پدري باشد كه از فاصلهاي دور تلفن كرده باشد و مطمئن نباشد كه صدايش به ميشل ميرسد. لحنش دوستانه و از سر شوق بود ـ كمترپيش ميآمد كه پاي تلفن همچو لحني داشته باشد. ليزابت دختر اُتو بهتلفنهاي بيموقع پدرت عادت كرده بود. همين كه گوشي را برميداشت اُتوشروع به نق زدن ميكرد، با لحني خشك و تمسخرآميز كه رگهاي عصبي در آنبود، و به تقليد از سبكِ فراموش شده بروس كه اُتو در اواخر دهه هشتاد به اوارادت داشت. اُتو در هشتاد سالگي بداخلاق و عصبي شده بود، عصبي از دستِ سرطان همسرش، از دست بيماري مزمنِ خودش و از همسايههاي پرسروصداي¬شان در فارِست هيل ـ بچههاي شلوغ، سگهايي كه دايم پارسميكردند و از هياهوي ماشينهاي چمنزني و آشغال¬روب. عصبي از اين كه مجبور بود دو ساعت تمام در اتاقي به سردي يخچال براي گرفتن ام.آر.اي دندان روي جگر بگذارد، و عصبي از دست اَهلِ سياست حتي دسته¬هايي كه خودش پانزده سال پيش، بعد از بازنشسته شدن از شغل دبيري¬اش، براي¬شان راي دست و پا كرده بود. در حقيقت اُتو از سالخوردگياش عصبي بود، ولي هيچ كس جرأت به زبان آوردنِ آن را نداشت، نه دخترش و نه البته دامادش.
سید وحید افتخار زاده
عصر پاییزی گرمی بود.هاجر دستهای پوست پیازی ش را گرفته بود جلو صورت.پشت و رو، نگاهشان می کرد. افسون در را با پشت پا باز کرد.توده ی ملافه های تاخورده و تمیز را که تا بالای سرش میرسید ،توی دستها گرفته بود.پس پس تو آمد.عقب رفت.جلو رفت.عقب رفت.بعد چرخید و با باسن در را پشت سرش بست. ملافه ها را گوشه ی خانه کپه کرد. پشت به ملافه ها خودش را ول کرد و نفس پر صدایی کشید.
آن بیتی
ترجمه: مرتضی معدنی ثانی
خانم نیکسون به عکس رسمی آخر می پیوندد.
گفتم: "اوه . اولی یه... همیشه از دیدنت خوشحال می شویم . ولی فکر میکنم الان هیچ نیازی به عکس نداشته باشیم "
دیک با من مخالفت کرد . "اوه... بی خیال اولی یه . چند تا عکس بگیر."
دالی بلند می شود و پیشنهاد می دهد بازوهای هم را بگیریم . کنار هم می ایستیم و اولی یه جلویمان قرار می گیرد . می دانم اگر از ورای شانه ام به دیک نگاه کنم، دارد لبخند می زند . به نظر سرگرم وهوشیار است . واقعا نمی توانم درک کنم . جولی خیلی زیرک است . دالی به گونه ای است که احساس می کند در گردبادی مهیب گرفتارآمده که دست آخر او را به منطقه ی امنی می رساند اما در حال حاضر نمی تواند از آن فرار کند . جولی گریه می کند . من هم گریه می کردم . اگر یک عضو گروه رقص "راکتز" سرما بخورد چه می شود؟ روی صحنه می رود و ژست رقص می گیرد . همین است . شاید اگر کمی دارو مصرف کند حالش بهتر شود اما بهر حال بایستی کارش را به انجام برساند. ما هم ایستادیم و عکسمان را گرفتیم . با وجود همه اعتراضاتی که به دیک داشتیم همیشه هر وقت کارمان داشت با سر برای عکاسی می رفتیم . شما که بخندید همسرتان هم می خندند و سعی می کنید دقایق و ثانیه ها را پشت سر بگذارید تا هلیکوپتر بلند شود . اگربقیه بخواهند از آن عکس بگیرند- که قطعا همین کار را هم خواهند کرد- چیزی نخواهد دید مگر هلیکوپتری که بلند شده و به پرواز در می آید ؛ کوچکتر شده و ناپدید می شود . دیگران مدام فکر می کنند باید چیز خاص دیگری هم باشد حال آن که این طور نیست .
مهدی کریمی
طالبیها مال مزرعهی داییِ حسن بود. حسابشان فرق میکرد. هرطور شده باید تا شب تمام میشدند. انگور و هندوانهها ولی نه. هرچهاش میماند مثل هر شب میبردند خانه و قاطیِ بار فردا آب میکردند. بلندگو دست حسن بود و عقب وانت با آن صدایِ هنوز نازک و ظریف یازده ـ دوازده سالگیاش، بعد از این یک ماهی که از تعطیل شدن مدرسهها میگذشت، دیگر حسابی کارش را یاد گرفته بود. ولی همیشه که اینطوری نبود. روزهای اول خجالت میکشید توی بلندگو شیرینیِ هندوانه و پر آبیِ هلو و نوبرانگیِ انگورهایشان را داد بزند. صدایش میلرزید، به جای اینکه داد بزند حرف میزد، به قول پدرش فقط هوهو میکرد؛ گنگ، نامفهوم. روزی صد بار هم خراب میکرد. بچه نمیتوانست. اما دفعهی اولی که گفت این کار را نمیکند پدرش چنان زد توی گوشش که طفلی یکی هم از شیشهی ماشینشان خورد و پشت سر هم میگفت: "چشم، چشم بابا، غلط کردم" و دفعههای بعد که بهانه میآورد با یک اخم و اشارهی سر او، بی هیچ حرف اضافهای تن میداد. یک بار هم که توی روی او ایستاده بود و گفته بود میخواهد مثل بقیهی بچهها سهماه تعطیلیاش را دوچرخهسواری کند، پدرش افتاده بود دنبالش.
برگردان: مژده دقیقی
لیک وُرت، فلوریدا
14 سپتامبر 1998
پروفسور مورگنشترن عزیز،
چقدر دلم میخواهد می توانستم شما را « فریدا» خطاب کنم! ولی حق ندارم تا این حد با شما خودمانی باشم.
من تازه خاطرات شما را خواندهام. و به دلیلی فکر میکنم ما دخترخالهایم. نام خانوادگی پدری من «اشوارت» است( این اسم واقعی پدرم نیست، فکر میکنم در 1936 در جزیرة الیس عوض شده)، ولی فامیلی مادرم قبل از ازدواج« مورگنشترن» بود و خانوادهاش، مثل خانوادة شما، همه اهل کاوفبویرن بودند. بنا بود ما در سال 1941، که بچههای کوچکی بودیم، همدیگر را ملاقات کنیم، شما و پدر و مادر و خواهر و برادرتان داشتید میآمدید که با من و پدر و مادر و دو برادرم در میلبرن نیویورک زندگی کنید. ولی ادارة مهاجرت امریکا کشتی مارئا را، که شما و سایر پناهندهها سوارش بودید، از بندر نیویورک برگرداند.
( شما در خاطراتتان خیلی به اختصار به این موضوع اشاره میکنید. ظاهراَ اسم دیگری غیر از مارئا به یادتان میآید. ولی من مطمئنم که اسمش مارئا بود چون به نظرم مثل موسیقی خوشآهنگ بود. البته شما خیلی کوچک بودید. بعد از آن اتفاقهای زیادی افتاده، طبیعی است که این اسم به یادتان نمانده باشد. طبق محاسبة من، شما شش سال داشتید و من پنج سال.)
تمام این سالها نفهمیده بودم شما زندهاید! نفهمیده بودم از خانوادة شما کسی زنده مانده است. پدرم به ما گفته بود هیچ کس زنده نمانده است. خیلی خوشحالم که زنده ماندهاید و آدم موفقی شدهاید. باورم نمیشود که شما از سال 1956 در آمریکا زندگی میکنید. که وقتی شما در شهر نیویورک دانشجوی کالج بودید، من( با شوهر اولم، که زیاد با او سعادتمند نبودم) در شمال ایالت نیویورک زندگی میکردم! میبخشید، من چیزی دربارة کتابهای قبلی شما نمیدانستم، هرچند تصور میکنم اگر میدانستم، « مردمشناسی زیستشناختی» حتماَ برایم جالب بود.( من به هیچوجه تحصیلات دانشگاهی شما را ندارم، و از این بابت خیلی شرمندهام. نه تنها کالج نرفتهام، بلکه دبیرستان را هم تمام نکردهام. )
خب، من به این امید برایتان نامه مینویسم که شاید همدیگر را ملاقات کنیم. به زودی، فریدا! پیش از آن که خیلی دیر شود.
من دیگر دخترخالة پنج سالة شما نیستم که خواب خواهر جدیدی را میبیند( این قولی بود که مادرم به من داده بود)، خواهری که توی تختخوابم کنارم بخوابد و همیشه پیش من باشد.
دخترخالة « گمشدة » شما
ربکا


butiqa ساعت 21:10 |