تبليغاتX
بـوطـیقــــا

بـوطـیقــــا


خانه ی ادبیـــات داستـــانی


چی آقای دکتر، چی فقط دوهفته دیگر.

بله.... متاسفم.

اوه خدای من، طاقتش رو ندارم نه دیگه طاقت ندارم... نه ...نه...

مرد روی صندلی پخش شد دست هایش از دور صندلی بیرون افتاده بود. صورتش چنان غم ناک بود گویا غم انگیز ترین سخنی که در تمام عمر خود می توانست بشنود را شنیده بود.شنیده بود چیزی را که پایان بود. پوشت صورتش صاف صاف شده بود انگار که همین حالا مرده است.

پاشو دایی بریم خونه می ریم یک دکتر دیگه حتما اشتباه شده. حتما دکتر های بهتری وجود دارند. پاشو پاشو ناراحت نباش.

مرد اصلا جوابی نمی داد مات و مبهم چشم هایش را به زمین دوخته بود. انگار داشت دیوانه می شد. با خودش حرف می زد، سرش را تکان می داد مدام «نه» می گفت.

به ظاهر مرد خوبی دیده می شد. چهره آرامی داشت اما روزگار چهره اش را دست کشی کرده بود و زخم های زیادی بر وی زده بود و از هر سوی تجسم روزهایی که بر او گذشته بود را می توانست دید، اما مرد آهی نکشیده بود صورتش را مقابل سیلی های زندگی ثابت نگه داشته بود و پاهایش را محکم. در مقابل آن همه سختی هنوز کمر خم نکرده بود. ظاهرش بسیار پیرتر از سن اش بود. اما این بار باری بر روی شانه اش افتاده بود که دیگر هیچ کمری طاقت ثابت ماندن نداشت. اما چاره ای نبود.

نه من همه چیز را درست می کنم آره این بار حتما باید درست کنم. هر جور که شده درست می کنم مرگ مفهومی نداره هیچ مفهومی نداره هیچ. اوه...به زنم چی بگم اون اصلا طاقت نداره... اون می میره بعد از اون بیماری سخت دیگه طاقتی براش نمونده وای چیکار کنم کی کمکم میکنه.

تو برو من دیگه نمی تونم رو پام وایستم برو من همین جا روی این تخت دراز می کشم بعداً می یام.

مرد آه بلندی با تمام وجود کشید چشم هایش را به ساعت دوخت چنان با حسرت نگاه می کرد که انگار ساعت را سالهاست ندیده است و دوبار شروع کرد با خود صحبت کردن.

آه حالا لحظات به چه آرامی می گذرند و عقاب لحظات بالش تکانی نمی خورد. ثانیه ها به ساعت ها دقیقه ها به روز ها و روزها به قرن ها. آه...چه زمانی بود که آرزو داشتم که یک دقیقه وقت می کردم تا با پسرم باشم اما هیچ وقت، وقت نبود، هیچ وقت. لعنت به این زندگی، لعنت، زندگی برای چه، پول، پول هم نتوانست کاری کند تمام عمرم را به پای سرمایه ای ریختم که سر همه مایه زندگی ام را برد همه چیز را دادم برای هیچ تمام عمر ضرر کردم. نه....نه.... این دفعه نه..اصلا چرا روی تخت خوابیدم، در این دو هفته کنار پسرم باشم ..... اما هیچ رویی ندارم. چه بگویم بگویم وقتی آمده ام که آمدنم هیچ سودی نداشت. اما نه این دفعه می گویم امده ام همه چیز را درست کنم.

آه پسرم چقدر رنج کشیدی آه لعنت به من. کاش کمی بیشتر برایت وقت می گذاشتم مرا ببخش.

آه آن بار که قول داده بودم در جلسه مدرسه ات شرکت کنم که تو مرا به عنوان بهترین پدر معرفی کرده بودی که تمام تلاشش را برای خوش بختی زندگی پسرش می کند نیامدم. آن بار که قول دادم از مسافرت برایت ان ماشینی را که می خواستی بیاورم فراموش کردم ..... هیچ وقت پدر خوبی نبوم مرا ببخش تو را خیلی رنج دادم خیلی اما این دفعه نمی گذارم رنج بکشی راحتت می کنم می فرستمت به جایی که ان جا راحت باشی راحت راحت ...و خوشحال خوشحال خوشحالی که من حتی یکبار به تو ندادم آری خواهی رفت فقط کافی است این دسته اکسیژن را بچرخانم آری می چرخانم راحتت می کنم دیگر یکسال رنج کشیدن برایت کافی است. می چرخانم می چرخانم فکر هیچ چیز را نمی کنم فکر این که مرا مجازات می کنند.... فکر این که هزار بلا سرم اورند فکر هیچ چیز را نمی کنم هیچ چیز. می چرخانم ... می چرخانم...

آه راحت شدم.

لحظه ای سکوت حاکم شد انگار آرامش همان سکوت بود سکوت محض.... همه چیز ارام شد. کسی به خواب رفت اما کسی بیدار شد کسی که بیداری اش خوابی دیگر نیاز داشت خوابی موقت یا ابدی که منتهی به ابدیت می شد. پشیمانی و وجدان که اتشش خود شخص را می سوزاند و پشیمانی تنها در گرو زمان است.

دایی دایی بیدار شو ... چرا این جا خوابیدی 

 

سید مرتضی عالمی





butiqa1 ; ساعت 13:40 روز یکشنبه 15 آذر1388

*



گونتر گراس / سیامک گلشیری


همین الان ماریا را به قطار سریع السیری رساندم که به برمرهافن می رود. نمی بایست در ایستگاه می ماندم و شاهد حرکتش می شدم. نه من و نه ماریا، هیچ کدام دوست نداریم یکدیگر را تنها بگذاریم و بازیچه قطاری بشویم که تقریباً همیشه به موقع راه می افتد.

همدیگر را آرام در آغوش کشیدیم و به گونه ای از هم جدا شدیم که گویی روز بعد یکدیگر را می*دیدیم. حالا از سالن رد می شوم، به دیگران تـنه می زنم، دیرتر از آن چه که باید، عذرخواهی می کنم، بی آن که پاکت سیگار را از جیبم درآوردم، سیگاری از آن بیرون می کشم ون اگزیر کبریت می خرم. دود سیگار را که فرو می برم، روزنامه ای می گیرم تا در سفر طولانی اتوبوس، سرم گرم باشد.

بعد ناگزیر صبر می کنم. پلکان برقی، عابران را، که لباس پاییزی به تن دارند، خیلی آهسته در خود می مکد. حالا راه می افتم، توی صف، میان دو بارانی پلاستیکی که از آن ها بخار بلند می شود، قرار می*گیرم. دوست دارم روی پله برقی بایستم. آسوده خاطر سیگار بکشم و چون دود بالا بروم. این ماشین به من اطمینان خاطر می دهد. هیچ کس نه در بالا و نه در پایین، در پی گفت وگو نیست. پلکان حرف می زند. افکار پشت سر هم می آیند: ماریا حالا به حومه ی شهر رسیده، قطار سر موقع به برمرهافن می رسد. امیدوارم با مشکلی روبه رو نشود. شولته فولگزانگ معتقد است که می توانیم کاملا به او اطمینان کنیم. در آن سو هم همه چیز خوب پیش می رود. کاش از راه سوئیس اقدام می کردیم. به من قبولانده اند که فوگلزانگ قابل اطمینان است. گویا برای خیلی ها کار کرده و همیشه موفق بوده، بنابراین چه دلیلی دارد که بدشانسی بیاورد، به خصوص که مدت کوتاهی با ما همکاری داشته است.

زنی که جلوی من ایستاده، چشم هایش را می مالد، مفش را بالا می کشد. حتما شاهد عزیمت قطاری بوده است. می بایست مثل من قبلا ایستگاه را ترک می کرد. عزیمت قطار از قوه اداراک انسان بیرون است. صندلی ماریا کنار پنجره بود. نگاهی به عقب می اندازم. پشت سر من کلاه*ها ردیف شده اند. کلاه هایی هم که در پای پلکان دیده می شوند، حکم خوشه ی انگور را دارند. از این که دیگر چهره انسان ها را نمی بینم احساس شعف می کنم. برای همین هم نمی خواهم به مسیر حرکت نگاه کنم. با این حال سرم را بر می گردانم. نمی بایست این کار را می کردم. در آن بالا که پلکان خود را می بلعد و گردن پشت گردن، کلاه پشت کلاه، ناپدید می شود، دو مرد ایستاده اند. تردیدی نیست که چشمان تیزشان را به من دوخته اند. حتی به این فکر نمی افتم که سر برگردانم، چه رسد به این که خلاف حرکت پلکان، ازمیان کلاه هایی که پایین من هستند، راهی باز کنم. چه امنیت مضحک و چه خوش خیالی ابلهانه ای است که انسان تا وقتی روی پلکان است، زنده است. تا هنگامی که یک نفر در پشت سر و یک نفر جلوی آدم نفس می کشد، در امان است. فاصله ی پلکان کم می شود، اندکی عقب می روم تا نوک انگشتان پایم زیر لبه ی کائوچویی پلکان نرود.

مردها اسمم را به زبان میآورند، کارت شناسایی نشان می دهند و در حالی که لبخند می زنند، می گویند که قطار سریع السیر ماریا سر موقع وارد برمرهافن می شود و چند مرد هم آن جا منتظر خواهند بود، البته نه برای آن که گل تقدیمش کنند. چقدر خوب است که حالا سیگارم تمام شده است. به دنبال آن مردها راه می افتم

 





butiqa1 ; ساعت 11:6 روز جمعه 13 آذر1388

*



برگردان: منوچهر بديعي

 

          همه معلوم همه سفيد بدن برهنه سفيد يک متر پاها چسبيده انگار به هم دوخته. نور حرارت کف زمين سفيد يک متر مربع ناديده هرگز. ديوارهاي سفيد يک متر در دو متر سقف سفيد يک متر مربع ناديده هرگز. بدن برهنه سفيد ثابت فقط چشم‌ها اندکي. رد پاها درهم ريختگي‌ها خاکستري روشن تقريباً سفيد بر سفيد. دست‌ها آويزان از هم باز گودي کف دست رو به جلو پاها سفيد پاشنه‌ها چسبيده بر هم عمود. نور حرارت سطح‌ها سفيد تابان. بدن برهنه سفيد ثابت هوپ ثابت جاي ديگر. رد پاها  در هم ريختگي‌ها نشانه‌ها بي‌معنا خاکستري روشن تقريباً سفيد. بدن برهنه سفيد ثابت ناپيدا سفيد بر سفيد. فقط چشم‌ها اندکي آبي روشن تقريباً سفيد. سر گرد بالا گرفته چشم‌ها آبي روشن تقريباً سفيد ثابت روبه جلو سکوت در اندرون. همهمه‌هاي کوتاه اندک تقريباً هيچ همگان معلوم. رد پاها در هم ريختگي‌ها نشانه‌ها بي‌معنا خاستري روشن تقريباً سفيد بر سفيد. پاها چسبيده انگار به هم دوخته پاشنه‌ها متصل بر هم عمود. رد پاها فقط نه تمام. فرضاً سياه خاکستري روشن تقريباً سفيد بر سفيد نور حرارت ديوارها سفيد تابان يک متر در دو متر. بدن برهنه سفيد ثابت يک متر هوپ ثابت جاي ديگر. رد پاها در هم ريختگي‌ها نشانه‌ها بي‌معنا خاکستري روشن تقريباً سفيد. پاها سفيد ناپيدا پاشنه‌ها متصل بر هم عمود. چشم‌ها فقط ناتمام فرضاً آبي آبي روشن تقريباً سفيد. همهمه اندک تقريباً هيچ يک ثانيه شايد نه تنها. فرضاً اندکي صورتي بدن برهنه سفيد ثابت يک متر سفيد بر سفيد ناپيدا. نور حرارت همهمه اندک تقريباً هيچ همواره همان همگان معلوم. دست‌ها سفيد ناپيدا آويزان ازهم باز گودي کف دست روبه جلو. بدن برهنه سفيد ثابت يک متر هوپ ثابت جاي ديگر. فقط چشم‌ها اندکي آبي روشن تقريباً سفيد ثابت رو به جلو. هم همة اندک تقريباً هيچ يک ثانيه شايد نفري. سرگرد بالا گرفته چشم‌ها آبي روشن تقريباً سفيد بنگ همهمه بنگ سکوت. لب‌ها انگار به هم دوخته ريسمان سفيد ناپيدا. بنگ شايد از طبيعتي يک ثانيه تقريباً هيچ از حافظه تقريباً هيچ. ديوارها سفيد هر کدام با آثار خود درهم ريختگي‌ها نشانه‌ها بي‌معنا خاکستري روشن تقريباً سفيد. نور حرارت همه معلوم همه سفيد تلاقي‌هاي سطح‌ها ناپيدا. بنگ همهمه اندک تقريباً هيچ يک ثانيه شايد اين معنايي از حافظه تقريباً هرگز. پاها سفيد ناپيدا پاشنه‌ها متصل بر هم عمود هوپ جاي ديگر. دست‌ها آويزان از هم باز گودي کف دست روبه جلو پاها چسبيده انگار به هم دوخته. سرگرد بالا گرفته چشم‌ها آبي روشن تقريباً سفيد ثابت روبه جلو سکوت در اندرون. هوپ جاي ديگر جايي همواره اما نامعلوم. فقط چشم‌ها فقط نه تمام فرضاً آبي حفره‌هاي آبي روشن تقريباً سفيد تنها رنگ ثابت روبه جلو همه معلوم همه سفيد سطح‌ها سفيد تابان بنگ همهمه اندک تقريباً هيچ يک ثانيه زمان نجومي از حافظه تقريباً هيچ. بدن برهنه سفيد ثابت يک متر هوپ ثابت جاي ديگر سفيد بر سفيد ناپيدا قلب سوفل بي‌صدا. فقط چشم‌ها فرضاً آبي آبي روشن تقريباً سفيد ثابت روبه جلو فقط رنگ فقط نه تمام. تلاقي‌هاي ناپيداي سطح‌ها فقط يک تابان سفيد تا بي‌نهايت اگر نه معلوم پس نه. بيني گوش‌ها حفره‌ها سفيد لب‌ها ريسمان سفيد انگار به هم دوخته ناپيدا. بنگ همهمه‌ها اندک تقريباً هيچ يک ثانيه همواره همان همگان معلوم. فرضاً اندکي صورتي بدن برهنه سفيد ثابت ناپيدا همه معلوم بيرون اندرون. بنگ شايد طبيعت يک ثانيه با تصوير همان زمان اندکي کم تر آبي و سفيد در باد. سقف سفيد تابان يک متر مربع ناديده هرگز بنگ شايد از آن مفري يک ثانيه بنگ سکوت. رد پاها فقط نه تمام فرضاً سياه درهم ريختگي‌ها خاکستري نشانه‌ها بي‌معنا خاکستري روشن تقريباً سفيد هميشه همان. بنگ شايد نه تنها يک ثانيه با تصوير همواره همان همان زمان اندکي کم‌تر از حافظه تقريباً هيچ بنگ سکوت. افتاده اندکي صورتي ناخن‌ها سفيد تماماً. موهاي بلند فروافتاده سفيد ناپيدا تماماً. جاي زخم‌ها ناپيدا به همان سفيدي که گوشت تن مجروح اندکي صورتي پيش از اين. بنگ تصوير اندک تقريباً هيچ يک ثانيه زمان نجومي آبي و سفيد در باد. سرگرد بالا گرفته بيني گوش‌ها حفره‌ها سفيد لب‌ها ريسمان سفيد انگار به هم دوخته ناپيدا تمام. فقط چشم‌ها فرضاً آبي ثابت روبه جلو آبي روشن تقريباً سفيد تنها رنگ تنها نه تمام. نور حرارت سطح‌هاي سفيد تابان فقط يک تابان سفيد تا بي‌نهايت اگر نه معلوم پس نه. بنگ طبيعت اندک بعيد تقريباً هرگز يک ثانيه با تصوير همان زمان اندکي کم‌تر همواره همان آبي سفيد در باد. رد پاها در هم ريختگي‌ها خاکستري روشن چشم‌ها حفره‌هاي آبي روشن تقريباً سفيد ثابت روبه جلو بنگ شايد معنايي بعيد تقريباً هرگز بنگ سکوت. سفيد برهنه يک متر ثابت هوپ ثابت جاي ديگر بي صدا چسبيده انگار به هم دوخته پاشنه‌ها متصل بر هم عمود دست‌ها آويزان از هم باز گودي کف دست روبه جلو. سرگرد بالا گرفته چشم‌ها حفره‌ها آبي روشن تقريباً سفيد ثابت روبه جلو سکوت در اندرون هوپ جاي ديگر که همواره اگرنه معلوم پس نه. بنگ شايد نه تنها يک ثانيه با تصوير همان زمان اندکي کم‌تر چشم تيره و سفيد نيمه بسته مژه‌هاي بلند التماس کنان از حافظه تقريباً هيچ. در دور دست برق زمان همه سفيد تمام همه از پيش هوپ برق ديوارها سفيد تابان بي‌آثار چشم‌ها آخرين رنگ هوپ سفيد تمام. هوپ ثابت آخرين جاي ديگر پاها چسبيده انگار به هم دوخته پاشنه‌ها متصل برهم عمود دست‌ها آويزان از هم باز گودي کف دست روبه جلو سرگرد بالا گرفته چشم‌ها سفيد ناپيدا ثابت روبه جلو تمام. فرضاً اندکي صورتي يک متر ناپيدا برهنه سفيد همه معلوم بيرون اندرون تمام. سقف سفيد ناديده هرگز بنگ قديم ها اندکي تقريباً هيچ يک ثانيه کف زمين سفيد ناديده هرگز شايد از آن‌جا. بنگ قديم‌ها اندکي شايد معنايي طبيعتي ثانيه‌اي تقريباً هيچ آبي و سفيد در باد از حافظه ديگر هيچ. سطح‌ها سفيد بي آثار فقط يک تابان سفيد تا بي‌نهايت اگر نه معلوم پس نه. نور حرارت همه معلوم همه سفيد قلب سوفل بي‌صدا. سرگرد بالا گرفته چشم‌ها سفيد ثابت روبه جلو پير بنگ آخرين همهمه شايد نه تنها يک ثانيه چشم کدر سياه و سفيد نيمه بسته مژه‌هاي بلند التماس کنان بنگ سکوت هوپ تمام.

 





butiqa ; ساعت 18:22 روز چهارشنبه 11 آذر1388

*