می خواهم با این نوشته هاکاری بکنم. مثل کاری که مازاتچو با بومش انجام داد یا کاری که جان دیلینجر با بانکها کرد. فرقی ندارد. مهم این است که منظورم را رساندم.
تا چند وقت پیش فکر میکردم که نباید این جریان را جایی تعریف کنم ولی بعد فهمیدم بايد اين جريان را يكجايي تعريف ميكردم.
سالوادور آدامو يك آهنگ دارد كه آنرا دربارهي رابطه ی زناشویی ميخواند. اين يكي، با داستانهاي ديگري كه از این نوع ارتباطات شنيديد فرق دارد.
قضيه اين بود كه در يك روز برفي كه ديشبش تا ميتوانسته برف آمده و حالا تا چشم كار ميكرد سفيدي مطلق بود، يك زوج بسيار خوشحال داشتند رو به پايين خيابان را پاي پياده ميرفتند.به سمت فروشگاه قديمي همانجا.
زن گفت: " چرا سورتمه نميخري؟ با چنتا سگ؟"
مرد هم با دست راستش كه تا چند لحظه پيش توي جيبش بود چانهاش را خاراند و گفت: " فكر خوبيه." بعد دوباره دستش را كرد سر جاي قبلياش.
زن به افقهاي دور نگاه كرد وگفت: " چرا مسافرت نميريم؟ "
مرد دوباره دستش را از جيبش درآورد.انگار كه شرط صحبت كردنش درآوردن دستانش باشد و گفت: " راستي اگه بخوايم بريم مسافرت يه چمدون ميخوايم " اين حرف را وقتي به زبان آورد كه تفكرات مثل ابري بالاي سرش، توي آن هواي سرد باز شده بود. درون ابر را اگر نگاهي ميانداختي چيز خاصي نميديدي. فقط يك چند تا فحش استفاده نشده، يك چمدان چرم قهوهاي،يك بچه كه از اين فاصله جنسيتش را نميشد تشخيص داد و خودش و زن را هم ميشد ديدكه داشتند از دست هم چمدان و سورتمه چنگ ميزدند. البته آن دورها هم يك دست راست بيصاحب كه پشت سر هم از جيب بغل بيرون ميآمد و دوباره ميرفت سرجايش را هم ميشد ديد.
زن هم طوري وانمود كردكه انگار اين همه ماجرا را روي سر شوهرش نديده است و فقط به يك تاييد با سر بسنده كرد.
به فروشگاه كه رسيدند، يك مرد كه بيشتر شبيه دربهدرها بود نظرشان را جلب كرد، ولي آنقدر نبود كه بروند با هم احوالپرسي كنند. روی دو پا نشسته بود و داشت بخار دهانش را تماشا می کرد. بعد يكراست در ورودي را رد كردند،رفتند سر وقت فروشگاه زمستاني روبهروي در. هر چيزي كه به برف و زمستان مربوط است آنجا بود، از پارو گرفته تا آدمبرفي از قبل ساخته شده. از آن مغازههايي بود كه نه بهاري ميشناسد نه پاييزي و نه تابستاني.
فقط زمستان. اگر از فروشنده يك ليوان آب درخواست ميكردي، ميرفت و برف آب ميكرد، برايت ميآورد. ولي آن دو نفر درخواست آب نكردند. تنها چيزي كه خواستند يك سورتمه بود با چند تا سگ. فروشنده كه همه چيز داشت بجز سورتمه و سگ، شصتش خبردار شد و همينطور كه سبيلهاي يخزدهاش را تاب ميداد شروع كرد به متقاعد كردن زن و شوهر كه اصلا اين دور و بر ها سورتمه وسگ مرسوم نيست و بعد برگشت سر كارسبيلها و باخودش زمزمه كرد كه " ديگه به اينجاش فكر نكرده بودم" از طرز راه رفتنش معلوم بود كه ميخواست كل سورتمهها و سگهاي اين دور و بر را بياورد توي مغازهاش براي فروش.
زن و مرد كه متقاعد شده بودند، رفتند يك چمدان چرم قهوهاي خريدند و زدند بيرون. تازه از در رد شده بودند كه دوباره آن مرد را كه داشت از سرما يك بناي تاريخي ميشد ديدند. همينطور چمباتمه زده بود روي برفها.
يكدفعه زن گفت: " بيا ببريمش خونه...گناه داره."
مرد كه هنوز از قضيهي سورتمه و سگ داشت از خوشحالي ميمرد، دستش را از جيبش در آورد و گفت: " باشه.."
بعد مرد را در همان حالي كه نشسته بود آوردند خانه و مثل يك هديهي سالگرد ازدواج گذاشتند روي پاگرد پلهها. خلاصه اينكه تا ميتوانست سوپ داغ خورد، لباسهاي مرد را پوشيد، از صندلي كنار شومينهي مرد استفاده كرد، از حولهي اضافي مرد استفاده كرد، ريشهايش را با ريشتراش مرد زد و بعد شب را پايين پلهها خوابيد.
حالا صبح شده بود. مرد اول(منظورم شوهر زن) از روي تختش آمد پايين،زنش كنارش نبود.
رفت آشپزخانه را گشت، آنجا نبود.دستشويي، آنجا هم نبود. انباري، حمام،توي حياط، حتا زير پلهها را هم گشت. همينطور كه داشت ميگشت فهميد كه مرد ريشدار هم نيست. به يك نتايجي رسيده بود. براي اينكه مطئن شود لباس پوشيد و رفت از مغازههاي آن اطراف پرسيد كه: " يك مرد پشمالوي بدون پشم نديديد، منظورم يك مرد ريشدار بدون ريش ِ؟"
بعد مغازهدار مثل كساني كه هميشه به همين سوالها جواب داده اند گفته بود:
" آره ديدمش... يك دستش، دست زنت بود و يك دست ديگرش يك چمدون قهوهاي چرم" بعد هم مرد انگار نه انگار رفته بود خانهاش.
حالا شايد ازخودتان بپرسيد كه سالوادور آدامو اينقدر اين داستان را با اين جزييات تعريف ميكند؟
بعد من ميرسم و ميگويم كه نه، پير مردي كه قديمها ميشناختمش اينطوري تعريف ميكرد.
هر وقت ميرفتم خانهاش داشت اين آهنگ را گوش ميكرد. آنقدر گوش ميكرد كه فكر نميكنم خود آدامو هم اينقدر گوش كرده باشد. فرانسوياش هم خيلي خوب نبود ولي به اندازهاي بود كه معني آن را بفهمد و برايم تعريف كند. هميشه بهش ميگفتم كه اگر بنويسد، نويسندهي خوبي ميشود ولي هيچوقت يك خط هم ننوشت و مرد. فقط دوست داشت يك چيز را تعريف كند.
انصافاً خوب هم تعريف ميكرد. وقتي تعريف ميكرد بايد يك ليوان چاي هم دستش ميبود مگرنه از هيچي خبري نبود. وقتی روی صندلی اش لم میداد، کل صندلی را پر می کرد. حالا كه بعضي وقتها ميروم ديدنش و ميبينم زير آن همه خاك لميده ياد خندههايش ميافتم. وقتي ميخنديد اصلاً فكر نميكردي يك روزي ممكن است بميرد؟ يك بار از او پرسيدم: " از وقتي زنت تركت كرد گوش دادن به اين آهنگو شروع كردي؟ "
بعد سرش را بالا آورد و گفت: " اينقدر اين آهنگو گوش كردم كه زنم تركم كرد" بعدش هرهر می خنديد.
نمیدانم چرا ولی خیلی اصرار داشت که کنار زنش خاکش کنند. قبل از مرگش هم، همیشه به من این قضیه را تاکید می کرد. می خواست درست مثل شب عروسیشان، سمت چپش بایستد و با صورت اصلاح کرده اش به آسمان نگاه کند.
وقتی داشتند بدنش را می کردند توی خاک، خیلی دقت کردم ولی ضبط صوتی، چیزی ندیدم دستش. شاید الان که من دارم این چیزها را می نویسم دارد توی گوش زنش داستانی دیگر تعریف می کند و او هم که سر عقل آمده،دارد برایش چای می ریزد. شاید هم هنوز از داستانهای پیرمرد حالش به هم می خورد و به پهلو می چرخد و کفنش را می کشد رویش و دستش را میکند تو گوشهایش.
اميرحسين محمدپور با مقدمهاي از پيرمرد.

