تبليغاتX
بـوطـیقــــــــــــا - آل پاچینوی کوچک
بـوطـیقــــــــــــا
وبلاگ عمومی مجموعه داستانی بوطیقا

 

- شماره ی شصت و شش به باجه ی دو... شماره ی شصت و شش به باجه ی دو.

دستش را روی شانه اش گذاشت گفت: آقا نوبت منه.

کاغذ را نشانش داد گفت: نه داداش، شصت وشیش، بفرما شماره ی منه.

خنده کرد گفت: نه خیر اشتباه می کنید، این شصت و شیش.

 کاغذ را نشانش داد گفت: شماره تون رو سر و ته گرفتید، این نود و نهه.

- جدی می گید؟

- آره که جدی می گم.

- واقعا ببخشید.

 صندلی ها پر بودند رفت بین افرادی که ایستاده بودند. بقل دستی عینک اش را کمی پس و پیش داد گفت: شماره تون رو سر و ته گرفته بودید؟

لحظه ای با تعجب نگاهش کرد، هر دو  گفتند: مگه انگلیسیه؟

دستش را روی شانه اش گذاشت گفت: آقا نوبت منه. فکر کردی خیلی زرنگی؟

هل داد: برو گم شو اون طرف نوبت منه.

دست به یقه شدند  بعد از چند لحظه روی زمین قلط می زدند، آن که پشت باجه بود دکمه را زد: شماره ی شصت و هفت به باجه ی دو... شماره ی شصت و هفت به باجه ی دو.

یکی از روی صندلی ها بلند شد به باجه ی دو آمد.

یکی به دیگری گفت: دیوونه ها چه جوری دارن دعوا می کنن.

- چه الکی، فکر کرند جیمز باندند.

کسی که در باجه ی سه بود خسته شد سعی کرد با بغل پایش آن دو را آن طرف قل دهد: ای بابا خب برید اون ورتر... عجب آدمایی پیدا می شن ها.

مویش را داشت می کشید زنی گفت: خب برید جدا شون کنید.

- به ما چه خانوم، خود شون خسته که بشند پا می شند می رند.

یکی به بقل دستی اش گفت: شرط پنچ تومن که چاقه می زنه.

 دست به سینه بود چیزی نگفت، کناری اش  گفت: کاپشن سفیده می زنه.

- عمرا.

- درازه می زنه، اون یکی می زنه اون سبزهه، نه بابا مو بلنده می زنه، ریشیه زورش بیشتره، اون که جوراب نپوشیده چاقو کشه، اون که پس گردنش خال داره شبیه شوهر عمه مه، کله کدوهه الان می خوردش، عمرا... ببندیم؟، مگه اینا اسب اند؟... ببندیم!؟، ببندیم.

یکی دوره افتاد پول جمع کرد. آن دو یک لحظه مات نگاه کردند، زیر لب گفت: عجب عوضی های اند.

- ناکس ها ازآب گل آلود ماهی می گیرند، حال همه شون رو می گیرم، صبر کن، صبرکن تو رو بزنم.

باز ادامه دادند.

- بعد بهت می گم ...، آشغال عوضی، فحش خواهر مادر می دی؟، معذرت از دهنم پرید، الان حالیت می کنم، پدرسگ، هو مثل آدم هو چته؟

مدیر بانک و چند کارمند از پشت باجه ها آمدند بین صداها: یالا دیگه بزنش، خاک تو سرت، آفرین آفرین، کله شو بگیر کله شو بگیر،عجب مردنی ای بودش این، هنوز گرم نشده صبرکن...

از هم جدای شان کردند.

- چی کار می کنی؟ ملت رو شون شرط بستن، یعنی چی شرط بستن مگه این جا قمار خونه است؟

مدیر آن که نزدیکش بود را هل می داد: برو بیرون، برو، برو گم شو بیرون.

گریه می کرد: نمی رم نوبت من بوده.

آن یکی بین مردم بالا پایین می پرید: ولم کنید ولم کنید... می کشمت به قرآن.

یک دفعه از بین شان جست، از جیبش چاقویی کشید، به سمتش دوید، همه رفتند کنار او انگار سینه اش را برای چاقو خوردن سپر کرده بود.

صدای چند جیغ بلند شد. خم شده بود روی دستش، رگ پیشانی اش زده بود بیرون، چشم هایش گفتی الان صدای افتادن شان مثل یک توپ تنیس به گوش می رسد. سرخ بود، لب هایش مثل لب های ماهی تکان می خوردند، پوست صورتش شل بود، ریز می لرزید.

به جمعیت زد از بین شان فرار کرد: زنگ بزنید صد و ده، آقا برو بگیرش، اورژانس خبر کنید، خودت برو من کار دارم، من کمرم درد می کنه، الهی بمیرم جوون مردمو چی کار کرد، شرط می بندم می میره، ساکت شو قمار باز...

روی زمین دولا بود، به خود می پیچید. بعد از چند لحظه که بحث کردند، زنگ  زدند، سعی  کردند کمکش کنند، راستش کنند، شکمش را ببینند، دیدند روی شکمش تند تند دست می زند، نگاه کرد شکمش طوری نشده بود: لعنتی چاقوش الکی بود.

مردی خشمگین گفت: یعنی تو خودت نفهمیدی که...

که سریع از بین شان جست، داد می زد: می کشمش پدر سگو، می کشمش، هه، هه، هه.

روی سبزه های بوستان نزدیک بانک، دیدش. سرعتش را زیاد کرد، نزدیک شد، پرش بلندی زد: به من می گن آل پاچینو، آل پاچینوی کوچک.

هر دو افتادند، یکی این طرف، یکی آن طرف، دور خود می پیچیدند، گاهی به سبزه ها چنگ می انداختند، دست های شان روی شکم های شان، رگ های گردن یا رگ پیشانی شان زده بود بالا، سرخ شده بودند، یکی گفتی الان است که چشم هایش بپرند بیرون.

کسانی که رد می شدند نگاه شان می کردند.دو نفر رد شدند نگاه کردند سر تکان دادند گذشتند.

- حال کردم، خوب حال این عوضی ها رو گرفتیم، اِهه... اِهه... فکر کرده بودند خیلی زرنگ اند، ولی نبودی ببینی چقدر ترسیده بودند یارو مدیر بانکه جف کرده بود، پیرزنه... پیرزنه می زد تو سرش انگار که نه نه ات بود، اون زن افاده ایه که فکر کردم الان پا می شه منو می بوسه، یه می کشمت، هه... هه...هه.

یکی با تلفن صحبت می کرد،اور کت سفید داشت، عینک قاب مشکی چهار گوش به چشمش بود.

ایستاد، نگاه کرد، گوشی از گوشش دور رفته بود، گوشی را چسباند: بله، گوشی دستمه، بگو... چی؟ چی؟ دوباره بگو... اخمو نیام؟ یعنی اختیار اخم کردنم رو هم ندارم؟... اصلا می دونی چیه؟ از وقتی تو رو گرفتم دیگه خندیدن یادم رفته عزیزم... آره، آره، کسی که تو زنش باشی چه طور ممکنه خندیدن یادش نره؟... می شه خفه شی عزیزم؟ لطفا دهن بی صاحابت رو ببند عزیزم... برو به جهنم.

گوشی را قطع کرد، داخل جیب گذاشت، چند لحظه نگاه شان کرد، می خندیدند. سر تکان داد، راه افتاد.

سه دختر رد می شدند، ایستادند، نگاه شان کردند: ولش کن بیا بریم... دیوونه اند... کم دارند بریم.

 

مردم منتظر اتوبوس بودند، خیابان بزرگ شلوغ بود.

یکی دست دیگری را گرفته بود، از پیاده رو آمد، آن ها نگاه شان کردند، مدتی ایستاد، بعد راه افتاد.

ماشینی بوق زد بازویش را محکم گرفت گفت: مواظب باش.

- مواظبم.

دستش را گرفته بود روبه رویش. او گفت: مواظبم، دستت رو بیار پایین.

رسیدند وسط خیابان رو ی خط ایستاده بودند، سرش را بر گرداند: حالا خودت بیا.

به دو پا به فرار گذاشت. داد زد: نه، کجا می ری؟... نرو... نه.

هول شده بود، صورت اش را این طرف آن طرف چرخاند، یک موتور با سرعت رد شد، باد موهایش را تکان داد، صدای بوق ها و ماشین هایی که از روبه رویش رد می شدند.

آرام و با احتیاط یک پایش را جلو گذاشت، صدای بوق کامیون، سریع پایش را بر گرداند، صاف شد صورتش مضطرب بود، این طرف آن طرف را نگاه کرد.

پیرزن در ایستگاه اتوبوس گفت: دیدی تورو خدا؟ ولش کرد وسط خیابون رفت.

زنی دست دو کودکش را گرفته بود، به او نگاه کرد، بعد به آن ها که در ایستگاه بودند، به بچه هایش گفت: بچه ها از این جا تکون نخورید تا من بر گردم. باشه؟

یک قدم رفت به آن ها نگاه کرد، بعد به بچه هایش: جایی نرید ها؟

رسید وسط خیابان: آقا من رد تون می کنم.

گوشه ی آستینش را گرفت، بینی اش از بوی خوش زن پر شد: خیلی ممنون.

قبل از آن که راه بیفتند به پشت سر نگاه کرد، بچه هایش ماشین ها را نگاه می کردند

از خیابان ردش کرد: بفرمایید آقا، کمک دیگه ای از من بر میاد؟

چشم هایش را روی او انداخت لبخند زد: نه خیلی ممنون که از خیابون ردم کردید آخه مامانم یادم نداده از خیابون رد شم. هی نگاه کنید اتوبوس تون اومد، برید، برید، زود باشید، الان جا می مونید.

زن به اتوبوس نگاه کرد، صورتش را بر گرداند، دید روی پیاده رو لا به لای مردم می دود. داد می زد: به من می گند: آل پاچینو. آل پاچینوی کوچک. هه، هه، هه.

 

دو نفر وقتی سوار اتوبوس شدند، طرف زن ها گردن کشیدند، شلوغ بود گفت: سوار شد؟

گردن کشید: بی بی... بی بی

بعضی آن عقب را نگاه کردند گفت: آره سوار شد، آره فکر کنم.

می گفتند می خندیدند. تقریبا تا ته آن اتوبوس شلوغ صدای شان شنیده می شد.

یک دختر روی صندلی نشسته بود، از چیزی که گفتند خنده اش گرفت، به بقل دستی اش نگاه کرد، ابرو هایش را بالا داده بود، لبخندی به لبش، به او نگاه کرد.

روبه رویش را نگاه کرد، زن ها جلویش را گرفته بودند.

هر ایستگاه به سمت عقب می رفتند، یکی دو قدم: بی بی ... بی بی پیاده نشی ها.

بعضی آن عقب را نگاه می کردند.

گاهی شک می کردند: نکنه پیاده شده باشه، عقب تر می رفتند، نگران نگاه می کردند: نه، مثل این که پیاده نشده، آره خیالت تخت.

آن ها مراقب بودند یک بی بی یک موقع از کنار شان رد نشود اشتباهی پیاده شود. تا آ ن جا که می شد گردنشان دور بزند و به سر دیگری نخورد را نگاه می کردند.

به دیگری می گفت که: بی بی اش آلزایمر دارد، یکی دوبار گمش کرده بودند، اگر این دفعه گمش کند پدر مادرش نمی بخشندش، اصرار کرده بود گفته بود بگذارید پیرزن یک کم بگردد، هوایی بخورد، پوسید در این خانه. آن یکی گفته بود: ای ول، ای ول.

گفتند: رسیدیم بی بی ... بی بی ... پیاده شو.

دم در زنانه ایستاده بودند: بی بی ...بی بی پس کوش؟ مگه سوار نشده بود؟، چرا فکر کنم سوار شد، پس کجاست؟، بی بی ... کجایی؟

زن ها بین خود نگاه می کردند.

داد زد: نه... بی بی.

- کسی بی بی این بنده خدا رو ندیده؟

- خانوم شما بی بیش نیستی؟

- نه ننه، من اجاقم کوره.

سرش را از پنجره بیرون آورد گفت: نیست آقا پسر، مادر بزرگت نیست.

- نه بی بی... ولم کن... نمی زارم ... بی بی، بیا دیگه کجا می خوای بری؟ جای زن هاست... نیست... بیا، نه ولم کن ... بی بی دوستت دارم... بی بی.

 اشک ها از دو طرف صورتش می ریخت، زانو زد، سرش پایین : بی بی... بی بی، چرا باید این طور بشه؟

پریشان بین خود می گشتند و از هم سوال می کردند.

 شلوارش خاکی شده بود. با دست پر گرد و خاک، زد به سرش سرش سفید شد.

سرهای شان را چسبانده بودند به شیشه. اتوبوس راه افتاد.

 سعی می کرد دوستش را بلند کند.

 صورت های پشت شیشه رنجور و غمگین بودند، چشم ها  یک طرف کج شده بود: بیچاره پسره، بیچاره بی بی ش. زنی طاقت نیاورد آرام زد زیرگریه.

 

با هم دست می دادند: واقعا خیلی ازت ممنونم امروز به اندازه ی کل عمرم خندیدم.

- ببین، همیشه بخند، اگه بخندی، قاه قاه بزنی، مردم ناراحت می شند، می دونی چرا؟ می گند: چرا اون می خنده ما نمی تونیم بخندیم؟ براچی اون شاده ما بلد نیستیم شاد باشیم؟

- آره راست می گی، دیدی وقتی گریه می کردی همه چقدر دوستت داشتند؟ وقتی چاقو خورده بودی. اما وقتی داشتیم می خندیدیم همه لج شون گرفته بود می گفتند: این ها  دیوونه اند، آره آره راست می گی، خیله خب دیگه که نمی خوای خودت رو بکشی؟، نه بابا، آفرین همیشه در هر حالی خوشحالیت رو از دست نده، باشه.

یک قدم دور شد او گفت: قول بده.

- باشه.

می رفت با خود می خندید گفت: عجب کار هایی امروز کردیم ها.

لبخند به لب داشت گاهی می زد زیر خنده، یک دفعه ایستاد : کاشکی از این کوچه نمی اومدم.

اما به راهش ادامه داد، سرش پایین بود. صدای ساز و دایره آمد، سرش را بلند کرد، ماشین عروس از راه رسید، جمعیت دوره شان کردند، کل می کشیدند، دایره می زدند، دست می زدند، رفت آن جا. گردن کشید، گوسفند بع بع کرد، یک نفر داشت می رقصید. کارد را گذاشت روی گلویش. خنده اش گرفته بود، خیلی مضحک می رقصید. به دهانش آب ریختند. به عروس نگاه کرد، صورتش پوشیده بود. مشت یکی پشم های قهوه ای اش را سفت گرفته بود، قصاب کارش را می کرد.

 ازبین دو سه نفر رد شد، رفت جلو تر، به عروس نگاه می کرد.

داماد دستش را کشید، اسمش را صدا کرد، صدایش را نشنید، لب هایش را دید.

خنده اش گرفت، رویش را این طرف کرده بود، خیلی مضحک می رقصید.

داماد از روی خون ها رد شد، دست عروس را هم کشید.

آمد از جمع شان بیرون. یک لحظه سر آن مرد را دید که هنوز می رقصید.

 می خندید، چند قدم رفت دورتر، برگشت، اشک هایش را پاک کرد.

 همه رفته بودند داخل  فقط قصاب مانده بود، سر گوسفند روی پیاده رو بود.

دوباره به خنده افتاد، گردنش شل بود، سرش اول پایین افتاد، بعد بالا رفت. ماه را دید، در آسمان هیچ ستاره ای نبود، فقط قرص ماه، گرد و سفید.

بسته ی قرص را از جیبش در آورد، خالی بود، انداخت داخل جوب، قرمز شده بود.

دستش روی پیشانی سرش این طرف آن طرف گشت. تابلوی دارو خانه را دید لبخند زد.

 راه افتاد، می خندید و اشک هایش را پاک می کرد.

                                                                                                 رضا عزیزی

    

 

موضوع : داستان کارگاه
butiqa1 ساعت 18:20 |