تبليغاتX
بـوطـیقــــا

بـوطـیقــــا


خانه ی ادبیـــات داستـــانی


امروز قضیه قطعی شد. منتقل‌ام می‌کنند به یک شعبه‌ی دیگر. شگردشان همین است، یکی دو سال که می‌گذرد کارمند‌های‌شان را جابجا می‌کنند تا زیادی با مشتری‌ها خودمانی نشوند. اگرچه من از آن آدمها نیستم که زیادی با کسی خودمانی بشوم. برعکس طاهری. او از آن آدم‌های شاد و پر نشاط‌یست که هر روز صبح ریش‌شان را می‌تراشند و سبیلشان را با یک قیچی کوچولو مرتب می‌کنند. همیشه‌ی خدا به مشتری‌ها سلام می‌کند و لب‌های سرخش را با تبسمی دل‌نشین برایشان آراسته می‌سازد.

از صبح سه مرتبه راجع به پیرمرده به‌اش سفارش کرده بودم. آخرین بار موقعی که داشتم سر کوچه‌مان از ماشین‌ش پیاده می‌شدم. بالاخره خودش که نه، لااقل خانواده اش برای انجام کاری که ناتمام مانده بود، برمی‌گشتند. طاهری درخواستم را فقط با یک پوزخند و یک نگاه نسبتاً طولانی پاسخ گفت. من پیاده شدم، عینکم را جابجا کردم و با پشت دست، فرضاً عرق روی پیشانی‌ام را گرفتم. دست آخر خم شدم و از پشت شیشه‌ گفتم: «می‌خوام بدونم آخرش‌ چی می‌شه...»

آخرش را می‌دانستم. آخرش پیرمرده می‌مُرد... البته اگر تا حالا نمرده بود. بعید هم بود که نمرده باشد. همان سه ماه پیش هم که دیدم‌اش به اندازه‌ی کافی مرده بود. کافی بود لخت‌اش کنی و بخوابانی‌اش توی یک گور خالی تا هرکس از کنار آن گور می‌گذرد بوی ادرار- و بویی مثل عرق پشت لاله‌ی گوش- را بجای بوی گوشت فاسد بگیرد، چشم‌اش به لایه‌لایه‌های پوست چروک و دانه‌دانه‌ای که توی تن‌ پیرمرد زار می‌زد بیافتد و آنوقت با خودش بگوید که بیچاره حتماً یک هفته‌ای می شود اینجا افتاده است. وقتی داماد و آن پسر عقب‌افتاده‌اش زیر بغل‌اش را گرفته بودند و او را از پله‌های بانک بالا می‌آوردند، پاهای لاغر و استخوانی‌اش چنان بی‌حس و بی‌خیال به لبه‌ی پله‌ها برخورد می‌کرد که حتی عصای کهنه‌ی توی دستش -که پس از هر برخورد با صدای تِلِق و جهش‌های کوچکی واکنش نشان می‌داد- از آنها زنده‌تر می‌نمود.

وقتی‌ آمدند ساعت از یک و نیم گذشته بود. هنوز البته ده دوازده ‌تایی مشتری توی بانک بودند و معاون -طبق معمول آخر وقت‌ها- پشت در ایستاده بود و فقط  در را برای آنهایی باز می‌کرد که تصمیم داشتند شرّشان را کم کنند. نمی‌دانم، حتماً حال و روز پیرمرده را که دیده بوده، دل‌اش نیامده بود ردش کند. از ته دل آرزوکردم که با من یکی کاری نداشته باشند. یک ربع دیگر با برادر خانم‌ام جلوی در بانک قرار داشتم. بنا بود با هم برویم و به ماشینی که برایم پسند کرده بود نگاهی بیاندازیم: یک پراید مدل٧٨ تمیز... همیشه همینطور است؛ وقتی قرار است یک چیز زهوار در رفته‌ی تاریخ مصرف گذشته را به آدم قالب کنند یک صفت  تمیز به ماتحتش آویزان می‌کنند. والّا پراید صفر و تلویزیون آک‌بند که دیگر تمیز و کثیف ندارند.

آن روز، آخرین مشتری‌ام -البته قبل از پیرمرده- مرد جوانی بود که می‌خواست برای دختر پنج ساله اش، عسل، حساب باز کند. بعد سه ماه هنوز اسم دختر کوچولو را یادم نرفته است . شاید چون تصویری که از او در ذهنم دارم - صورت گرد، موهایی طلایی و چشم‌های روشن- راه را برای تصور هر اسم دیگری می‌بندد. پدر عسل پس از مبالغی تعارفات از قبیل « اِ نه بابا» و «زشته دخترم»  او را روی پیش‌خوان جلوی من نشانده بود. چند بار می‌خواستم بهش بگویم که بچه را از آن بالا بردارد ولی رویم نشد. یکی دو دفعه، وقتی به صفحه مانیتور خیره شده بودم چشم‌هایم سیاهی رفت وفکر کردم الان است که با کلّه سقوط کند. بعد، یک لحظه سرم را بالا می‌آورم و لحظه‌ای بعد سعی می‌کردم حرکت ناگهانی دستم را که ناخودآگاه برای نجاتش رفته بود پیش چشم پدرش طبیعی جلوه دهم. عسل، انگار بی‌خیال اینکه چقدر پول قرار است به حسابش ریخته شود، یا اینکه اصلاً اینجا چه غلطی می‌کند، پاهایش را تاب می‌داد و زیر لب برای خودش شعر می‌خواند. آن‌طرف دیوارِ شیشه‌ایِ بانک، توی خیابان ماشین‌های کارگران و کارمندان گرسنه‌ای که از سر کار به خانه‌هایشان بر می‌گشتند، یک بند از از چپ به راست و از راست به چپ تردد می‌کردند. با این که وسط روز بود از آفتاب خبری نبود. سیاهی ابر‌ها مثل یک سنگ سیاه بزرگ توی دل آسمان قلنبه شده بود و به نظر می‌رسید که هر لحظه ممکن است روی سر شهر سقوط کند.

خلاصه پیرمرد را آوردند تو و به هر زحمتی که بود روی یک صندلی، درست روبروی من نشاندند. بعد آن دوتا که زیر بغلش را گرفته بودند آمدند جلو و یکی‌شان دفترچه‌ی کهنه‌ پاره‌ای را از جیبش در آورد و روی پیشخوان گذاشت.

«دفترچه‌ی حساب آقامون هستش. میخواستیم. ببدندیم‌شون».

 اول فقط نگاهش کردم.  مرد چاق چهل و چند ساله‌ای بود که کلاه سربازی رنگ‌ و رو رفته‌ای به سر داشت. بین هردو، سه کلمه‌اش نفس‌های تیز و عمیقی می‌کشید، انگار قرار است زیرآبی بزند. گفتم: «اجازه بدین کارِ ایشون تموم بشه... شرمنده»

مرد چاق و عسل توی سکوت همدیگر را نگاه کردند. عاقبت این چاقه بود که سرش را پایین انداخت. من سرم به کار خودم بود، اگرچه نه کاملاً. دو سه بار، زیرچشمی نگاهی به پیرمرد و پسرش ‌انداختم.کوچکترین شباهتی نمی‌توانستی بین‌شان پیدا کنی . هرچند پیرمردی با آن سر و شکل اصلاً بعید بود که هیچ گونه شباهتی به هیچ بنی بشر دیگری داشته باشد. کلاه دور دار و کت قهوه‌ای چهارخانه تنش بود. صورتش زرد و چروکیده بود. همین روزها بود که اجزای آن، مثل یک مجسمه‌ی گچی نم کشیده، از هم گسسته شود. فقط بینی درشت و استخوانی‌اش، بنظر می‌رسید دو سه سال دیگر بتواند سر جایش بند شود.

کار عسل دیگر تمام شده بود. قبل از این‌که دفترچه را دستش بدهم آن‌را توی هوا تکان دادم تا صدای جِرِق جِرِقش را بشود. لبخند زد. پدرش او را بغل کرد و روی زمین گذاشت. من بلافاصله دفترچه‌ی پیرمرد را از روی میز برداشته بودم که موبایلم زنگ خورد. برادر زنم بود. گوشی را برداشتم.گفت: «سلام.جلوی درم»

قبل از اینکه قطع کند گفتم:«مهدی آقا شرمنده... من کارم هف‌هش ده دقیقه‌ای طول می‌کشه. دَرو براتون باز میکنم بیاین توو... شرمنده» لحظه‌ای ساکت ماند.آنوقت گفت:«تو ماشین منتظرم...زود بیا»

موقعی که داشتم با تلفن حرف میزدم، با دست چپ صفحه ی اول دفترچه را روی میزم باز نگه داشته بودم و می‌خواندم. قسمتی از جلد دفترچه پاره شده بود و برگه‌هایش زردکه نه، قهوه‌ای می‌زد. باز شدن حساب برمیگشت به سال ٤٢-٣ تشخیص دو یا سه‌اش به علت محو شدن رنگ خودکار روی کاغذ ممکن نبود. اسم و فامیل پیرمرد را هم خواندم. محمد‌تقی صفرزاده یا صفار زاده یا همچه چیزی. تنها یکی از صفحات دفترچه کنده شده بود. روی ته‌برگ آن نوشته شده بود:«ده میلیون ریال». موبایلم را روی میز کنار دفترچه گذاشتم وگفتم: «ظاهراً حاج آقا از مشتری‌های قدیمی‌مون‌ هستن.» و به طاهری که توی باجه‌ی سمت راستم کار آخرین مشتری‌های صندوق را راه می‌انداخت گفتم:«چهل سال پیش یه حساب یک میلیون تومنی باز کردن دیگه هم دستش نزدن.» او بلندبلند گفت: «عجب اشتباهی کردین حاج‌آقا!» . وقتی دید صدای پیرمرد در نمی‌آید وانمود کرد که دارد برای بقیه حرف می‌زند: «اون موقع با اون پول می‌شد نصف مشهد رو بخری.» مرد دوم که انگار مدّتها منتظر شنیدن این‌ حرف بود با دو سه تا بعله‌ی قرص و محکم آن را تأیید کرد. مرد جا افتاده‌ای بود با موهای فرفری و تقریباً سفید . به هر حال سیاهی سبیلش خیلی بیشتر از مال موهایش توی چشم می‌زد. محض سرگرمی با تاباندن نوک سویچی که بین دو انگشتش گرفته‌بود، یک دزدگیر سفید مجیکال را کف دستش می‌چرخاند. من دوتا فرم را که پرکردنشان برای بستن حساب لازم بود دست چاقه داده بودم و او پس از این که سرسری براندازشان کرد تحویل مرد دوم داد. او فرم‌ها را روی پیش‌خوان و دزدگیرش را توی جیب بغل کت‌اش گذاشت و بجای آن یک خودکار فشاری دو رنگ از جیبش در آورد. در حالی‌که سعی میکرد دنبال حرفش را بگیرد خودکار را روی کاغذ طوری بازی می‌داد که انگار همین الساعه کار پرکردن فرم‌ها را شروع خواهد کرد:«چل سال پیش یک ملیون پولی بود واسه خودش. ما خودمون تو کار زمینیم دیگه. تا همین چند سال پیش زمین‌ایِ وکیل‌آباد مُفت بود... متری بیست سی تومن... هَمی حدودا..بی‌ادبی نباشه پول تو بانک گذاشتن اصلاً کار اشتباهیه... این اشتبا کرد.» وبا تکان سر اشاره‌ی مختصری به پیرمرد کرد که به فاصله‌ی ده قدمی پیشخوان، درست وسط بانک، روی صندلی‌اش نشسته بود.

داشتم فکر می‌کردم کجای حرف طرف ممکن است بی‌ادبی باشد. در عین حال با گوشه‌ی چشم پیرمرده را نگاه می‌کردم. مطمئن نبودم، ولی به نظر می‌رسید لبهایش تکان می‌خورند. خیلی خفیف. شاید خطای دید بود. بار دیگر مستقیم صورت پیرمرد را نگاه کردم و چون احساس کردم دارد نگاهم می‌کند برایش لبخند زدم. ولی او انگار مرا ندید. نگاهش همانقدر امکان داشت به من باشد که به دیوار پشت سر یا حتی هوای پیش رویم. طاهری گفت: «خُب شما راهنمایی‌شون می‌کردین.پسرشون‌ین دیگه؟» چاقه پابرهنه وسط بحث دوید. موقع حرف زدن پلک چپش،گاه و بیگاه می‌پرید:«نـــه! آقا جلال دامادمون هستن. من پسرشون‌ام. بهشون‌م زحمت دادیم امروز. از کارشون افتادن.». با لرزش میز دستم را ناخودآگاه بردم روی موبایلم و آن‌را برداشتم. مهدی آقا بود. قبل از این که دکمه‌ی‌ سبز را فشار بدهم قطع شد. گفتم:«اوون فرم‌ها رو پُر کردین؟» و جلال تازه نیش خودکارش را درآورد و شروع به نوشتن کرد.

چاقه ادامه داد: «ما که خبر نداشتتیم که. تازه پری روزا دفترچه رو پیدا کردیم. کرده بودن تو تشکشون. می‌خواستیم ملافه‌هاشون‌و عوض کنیم بشوریم.چــند بار اِه... چند بار به خودشون‌...ُ خیس کرده بودن،‌ باز نمی‌ذاشتن عوض‌ش کنیم.اصلاً هم هــَرچی می‌کشیدیمشون از رو تشک بلند نمی‌شدن.آقا جلال گفتن این یک چیزی تو تشکش کرده ها! ما هی می‌گفتیم نه!» همه بجز جلال که ظاهراً سرگرم پُر کردن فرم‌ها بود خندیدند. من دستم را که سهواً روی جلد دفترچه مانده بود به سمت صورتم آوردم و طوری که کسی نفهمد بو کشیدم.

از چاقه پرسیدم: «حاج آقا شغل‌شون چیه؟» گفت:«جان بعله» دوباره گفتم: «حاج آقا شغل‌شون چی بوده؟» پیرمرده را که نگاه می‌کردی هیچ حدسی نمی‌توانستی بزنی. با آن کلاه دور دار و صورت باریک و کشیده‌اش ممکن بود یک پارچه فروش، یک شاعر، یا حتی یک مأمور سابق ساواک باشد. پیرمردها از این نظر شبیه نوزادهای یک روزه‌اند. وقتی توی‌ صورتشان زل می‌زنی واقعاً نمی‌دانی توی صورتِ کی زل زده‌ای.

به هر حال پسرش گفت که راننده‌ی اتوبوس بوده‌است. گفت بیست سال است که دیگر رانندگی که نمی‌کند هیچ، از روی تختش تکان هم نمی‌خورد. می‌گفت برای دستشویی رفتن‌اش هم به هیچ‌کس خبر نمی‌دهد. موقعی که حرف می‌زد، سعی می‌کردم لحظه‌ی پریدن پلک‌اش را پیش‌بینی کنم. امّا حتی یک دفعه هم موفق نشدم. همیشه به اندازه ی یک چشم به هم زدن زودتر یا دیرتر از وقتی که انتظارش را داشتی می‌پرید.پرش‌های اعصاب خُردکُنِ نابهنگام!

«خودم امضا بزنم؟»

در جواب جلال گفتم: «نه دیگه، بدین خود حاج آقا امضا بزنن.»

 او فرم‌ها را برد سمت پیرمرد. من منتظر بودم که چاقه دنبال حرفش را بگیرد ولی او ظاهراً قضیه را فراموش کرده بود. دوست داشتم بدانم چهل سال پیش، یک راننده‌ی اتوبوس چطور می‌توانسته یک میلیون تومن در بیاورد ولی نمی‌دانستم سوالم را چطور مطرح کنم که به کسی بر نخورد. حالا فقط من و طاهری و آن سه‌ نفر توی بانک بودیم. مشتری‌های طاهری رفته بودند و من اصلاً حواسم نبود که منتظر است کار من تمام شود تا مطابق معمول تا سر کوچه برساندم. فراموش کرده بودم راجع به قرارم با برادر زنم به‌اش بگویم. حالا ساعت از دوگذشته بود و مهدی آقا بیشتر از یک ربع بود که آن بیرون، توی ماشین‌اش انتظارم را می‌کشید. روز قبل که تلفنی با هم قرار گذاشتیم چند بار بهش گوشه داده بودم کار من حساب و کتاب ندارد و ممکن است معطّل بشود. امّا او گفته بود که عیبی ندارد . دیر نمی‌شود. هیچ جوری نمی شد از زیرش در رفت. جداً خودم هم باورم شده بود که آن پراید ٧٨ تمیز قسمت‌ام است.

آقا جلال از کنار صندلی پیرمرد صدا زد: «همو استامپ‌و وردار بیار» چاقه جواب داد:« امضا میزنن که، سواد که دارن که...» جلال یک‌وری نگاهش کرد و گفت: «این امضا میتونه بزنه؟ این خودکار نمیتونه دستش بگیره!» من استامپ را روی پیش‌خوان گذاشتم. ولی بعد گفتم: «بیاریدشون همینجا انگشت بزنن... شرمنده» درستش هم همین بود . امضاء یا انگشت باید در حضور خود من زده می‌شد تا تقلبی صورت نگیرد. جلال اشاره کرد و چاقه رفت که زیر بغل پیرمرد را بگیرد. طاهری‌ خودش را دراز کرد سمت من و بنجوا گفت: «حوصله داری تو؟» من سرم را تکان دادم. بدون این‌که منظور خاصی داشته باشم.

 پیرمرد را کشان‌کشان تا نزدیک پیش‌خوان آوردند. دو سه قدم مانده بود که تلنگش در رفت و روی زمین ولو شد. صدای افتادن عصای چوبی توی فضای خالی بانک منعکس شد. جلال به چاقه توپید که عین آدم نگه‌اش دارد. گفت:«می‌خوای بزنی بُکُشی‌ش؟» من از پیرمرده معذرت خواستم و دیدم که لبهایش تکان خوردند. ساکت شدم. و انگار همه ساکت شدیم که بفهمیم پیرمرده چه می‌گوید. شنیدم که می‌گفت:«خدایا تا کی؟ خدایا تا کی؟» کلماتی که می‌شنیدم حقیقتاً از صدای بیرون دادن نفس‌اش واضح‌تر نبود. ولی قطعاً همین را می‌گفت. من و طاهری به هم نگاه کردیم. طاهری گفت: «یه روزِش‌َم یه روزه حاج آقا... ها والّا. بهترین نعمت حیاته» .چاقه حرفش را تأیید کرد. من موبایلم را از روی میز برداشتم. مهدی‌آقا بود. انگار تک‌زنگ نبود. کارم داشت. سرم را بالا کردم و دیدم که پیرمرد مثل بید به خودش می‌لرزد. جلال عصای پیرمرد را از دستش گرفت و به پیش‌خوان تکیه داد. انگشت‌اش را برد و توی استامپ زد. گفتم: «اجازه بدین حاج‌آقا خودشون انگشت بزنن.»

چپ‌چپ نگاهم کرد وگفت:«داداش گُلم این که خودش نمیتونه انگشت بزنه که!»

 در حالی که سعی می‌کردم لبخند بزنم گفتم: «شاید حاج آقا اصلاً نمی‌خوان حساب‌شون‌و ببندن.» « واسه چی می‌خواین یک مشتری به این خوبی رو از ما بگیرین؟» وز ِوزِ موبایل توی مشتم آرام گرفت. امّا پیرمرده هنوز داشت می‌لرزید. جلال ابروهایش را بالا انداخت. مچ پیرمرد را رها کرد و نگاه کرد که چطور دستش مثل یک برگ خشکیده‌ی چنار، به نرمی روی پیش‌خوان افتاد و دوباره لرزیدن گرفت.  تمام بدن پیرمرد چنان به لرزه افتاده بود که آن دو نفر به سختی سرِپا نگه‌اش داشته بودند. تقریباً مطمئن بودم که دارد جان می‌دهد. دوست داشتم قبل از مرگش زبان باز کند و رازی را که لای برگه‌های زرد دفترچه‌اش خوابیده بود برایم فاش کند. موقعی که او این حساب را باز کرده بود من حتی بدنیا هم نیامده بودم. دوست داشتم جای آن کارمندی بودم که چهل سال پیش پیرمرد حسابش را پیش او باز کرده بود. آنوقت به خاطر آوردن این‌که آن‌روز عسل حسابش پیش من باز کرده بود هیجان‌زده ام کرد. شاید سال‌ها بعد، موقعی که من مرده بودم. دو نفر زیر بغل حاج عسل خانوم را می‌گرفتند و می‌آوردند که حسابش را ببندد!

پیرمرد نمرد! لرزش‌های تن‌اش کم وکمتر شد. بعد صدای نفس‌اش را شنیدم که آرام از قفس سینه‌اش رها شد. و هم‌زمان بوی تُند و بخار گرمی‌ از پاچه‌های شلوار پیرمرد و موزاییک‌های کف به هوا ‌خاست. باورم نمی‌شد! خودش را خیس کرده بود.

لحظاتی بعد، صدای تق‌تق چیزی که به شیشه می‌خورد نگاهم را به سوی در کشاند . مهدی آقا دست‌هایش را دورچشم‌ها و صورتش را به شیشه چسبانده بود تا ببیند توی بانک چه خبر است. آن بیرون باران گرفته بود. از کی؟راستش نفهمیدم. انگار یک نفر آن بالا با تیشه‌اش روی سنگ سیاه میان آسمان می‌زد و تراشه‌های ریزش را روی سر شهر می‌ریخت. احساس می‌کردم که هیچ عجله‌ای برای باز کردن در ندارم. تعجبی هم نداشت. هر آدم عاقلی می‌داند که روزهای بارانی برای خرید رفتن  اصلاً مناسب نیست.

علی رحمانی





butiqa1 ; ساعت 23:7 روز جمعه 11 بهمن1387

*