آن روزها را زیاد مرور می کرد. این اواخر مدل آشنایی شان برایش مهم شده بود. آن موقع دویست و شش پدرش زیر پایش بود. جلوی چهار راه بهار صفیه را سوار کرد و اولین چیزی که باعث شده بود از او خوشش بیاید این بود که رفته و صندلی عقب نشسته و تا مدتی هم لام تا کام حرف نزده است. اما خب این گناه صفیه چیزی نبود که بتواند آن را چماقی کند و بکوبد توی سر زندگی مشترکشان. چون صفیه هم چند باری گفته بود بخاطر این همان اول از محمد خوشم آمد که مشخص بود بار اولش است دختر سوار می کند. گذشته از این او تقریبا منصفانه دنبال چیزی می گشت که توی سر زندگی مشترکشان کوبیده شود نه سر صفیه. وگرنه برای سر او چماق زیاد بود. مثلا اینکه قبل از ازدواج، صفیه اطمینان داده بود که سکس خودانگیخته و گرمی دارد، یا اینکه بارها از احساسهای نمناکش نسبت به بچه داشتن حرف زده بود. تازه، این اصطلاح "احساس های نمناک" هم بعدا معلوم شد مال شعرهای سهراب است.
گذشته از این اول باید برای چماق هایی که برای سر خودش کنار گذاشته بود یک کاری می کرد. هرچند آنها را هم نمی توانست جایی بکوبد. مثلا وسط یکی از تدریس هایش وقتی جلو رفته بود تا انگشت های هنرجویش را که عادت داشت ایستاده کار کند را روی ساز تنظیم کند یادش آمد که وقتی گاهی قبل از ازدواج با یکی از دوستهای صفیه در مورد او حرف می زدند، چقدر دوست داشته هم پیاده رو ها و هم چراغ قرمزهای عابر پیاده طولانی تر شوند. فقط بخاطر اینکه دختری که کنارش راه می رود مثل خودش قد بلند است. یا اینکه چطور تاحالا نفهمیده که تحمل زن های کم حرف را ندارد، و به چه سختی با اتکا به خلاقیت متوسط اش برای ارتباط با حال و هوای صفیه دست به ابداع روشهای جبرانی زده است. مثلا اینکه همیشه از جلوی آینه رفتن صفیه و مدل آرایشش می فهمید کجا قرار است برود. هرچند خودش مقصد را می گفت، اما محمد معتقد بود همیشه ریزه کاری هایی وجود دارد. اگر آرایشش ملایم و دخترانه بود، آن روز با اعضای هیات علمی دانشگاه قرار داشت. یک لایه پنکک نامحسوس روشن _البته یک پرده برونزه تر از پوست خودش_، کمی رژ گونه ی شماره صد و هشت مارک بورژوا یا شماره چهارده مارک اتود، و رژ لبهای صورتی، با مایه رنگهای نارنجی و پوست پیازی کم حال _بسته به رنگ رژگونه_ و کمی برق لب بدون اکلیل. چشم ها و ابرو ها هم مطلقا دست نمی خورند. همینطور خدادادی با این مدل آرایش هارمونی دارند. خود محمد مشتری پر و پا قرص این مدل آرایش زنش بود. حاضر بود برای یک سکس وسط روز آن هم فقط با این آرایش التماس هم بکند، و در گرما گرم چانه زنی هایش حتی به شروطی هم گردن گذارد.
صفیه تا دو هفته دیگر برای گذراندن دوره تخصص مغز و اعصاب دانشگاه ابن سینا راهیِ همدان بود. برای همین دفعات جلوی آینه رفتنش برای شرکت در جلسات مختلف آن هم با این آرایش زیاد شده بود. محمد هنگام کشف ریزه کاری ها، احساس می کرد آینه صفیه را پانزده برابر نشان می دهد نه دو برابر. کارش سخت شده بود. وقتی تصور می کرد صفیه در آن جلسه کذایی آن هم با آرایشی که شایسته ی التماس کردن است نشسته و سرش را کمی کج کرده و از پشت عینکی که تنها برای زیبایی اش گاهی آن را به چشم می زند دارد با دقت به یافته ها و اکتشافات یکی از نوادر مرد زندگی اش گوش می دهد و هر پنج دقیقه یکبار دسته ای از موهای خرمایی اش را که روی پیشانی آمده طوری زیر مقنعه می کند تا سر موعد مقرر باز دانه دانه پایین بریزند معده اش بدجوری به سوز می افتاد.
بقیه ی وقتها آینه صفیه را واقعا دو برابر نشان می داد. مثلا وقتهایی که لبهایش را قرمز کم رنگ می مالید و ریمل مژه هایش را پر می کرد و خط چشمش را هم محرز تر می کشید و یک گیره موی بزرگ به عقب موهایش می بست تا هم پُر پشت تر به نظر برسند و هم اینکه شال سرش را بالا ببرد تا سفیدی پشت گردنش هم در زیبا شدنش سهیم باشد، محمد می فهمید با یکی از دوستانِ هم صمیمی و هم قدیمی اش برای خرید و کافی شاپ و حرف های روشن فکرانه و کمی هم خنده با صدای بلند در پیاده روی خیابان راهنمایی قرار دارد. ایرادی که محمد اینجا می گرفت فقط رژ لب زنش بود، یکی دو باری محتاطانه با لحنی خالی از هرگونه غیرت مردهای غیر روشن فکر گفته بود باعث می شود مردها او را با زن های معلوم الحال اشتباه بگیرند. اما به هر حال باعث نمی شد آینه ها از حالت طبیعی شان خارج شوند.کفشهای پاشنه بلند و لباسهای با دقت تا شده ی داخل چند پلاستیک مجزا و زیورآلات قرضی از خواهر و قرار قبلی با آرایشگاه را هم که لازم نیست آدم حتما محمد باشد تا بفهمد زنش عروسی یا پارتی دعوت دارد.
و اما مسئول فکر کردن به اول آشنایی و چماق های بیکار مانده و دکتر معده ی مظنون به خودبیمار انگاری، یکی از همین مدل آرایش های صفیه است. و آن از این قرار است که صفیه می آید همان آرایش ملایم و دخترانه ی مورد علاقه ی محمد را پیاده می کند، اما این بار به جای مقنعه، یک شال یا روسری روی سرش می اندازد. آینه ها هشتاد برابر کننده می شوند. نمی توانست بفهمد کجا می رود. چیزهایی که صفیه هربار می گفت برایش مهم نبود. فقط به خلاقیت خودش اعتماد داشت، و ریزه کاری هایی که در کارند. در یکی از صحبت های تلفنی اش با روح الله گفته بود: «این مخاطب صفیه که نه اونقدر رسمیه و نه اونقدر صمیمی نگرانم می کنه». البته محمد آن روز با روح الله حرف های زیادی از این مدل زد، اما چون انگار که خودش از حرفی که زده خوش اش آمده باشد دوباره به دو سر پاره خط جمله اش تاکید کرد، راوی هم صلاح دید محض رعایت اصل امانت و کمی هم حساس کردن قصه این یکی را برایتان بیاورد. این فکر که حدس می زد این مخاطب نه "صمیمی" و نه "رسمی" همان مرد دنیا دیده ی آرامِ چهل ساله ای است که البته این اواخر دیگر از او در خانه صحبت نشده و قرار است در دوره ی تخصص هم دوره ی صفیه در همدان باشد باعث می شد محمد در عین نوعی تحریک پذیری که فقط در موجودات تک سلولی می شود سراغ گرفت، همزمان درحد رسته ی مرغ و ماکیان خانگی با صفیه مهربان و با گذشت شده باشد. و شما اگر فکر می کنید راوی به خاطر این حرفش یک احمق است بی رحمانه آرزو می کند به زودی مبتلا شوید و بزودی هم معذرت خواهی کنید. بالاخره دو هفته ی آخر هم طی شد و صفیه با بوسی که در شلوغی فک و فامیل و دوست و آشنای فرودگاه از محمد دریغ کرد سوار هواپیما شد و طبق قول و قرارها هر دو هفته یک بار باید به مشهد برمی گشت. هنوز که اولین دو هفته نیامده تا قضاوت کنیم، اما محمد با دختری که نزدیک یک سال است برای تدریس ویولون به خانه اش میرود شرط بسته که زودتر از یک ماه نمی آید.
بعد از اینکه شرط بندی تمام شد دختر از روی صندلی اش راست ایستاد و کف دستهایش را کنار پاهایش صاف کرد و محکم گفت: «ایندفه چای یا قهوه استاد؟». استاد نگاهش را از پایین دامن مشکی ای که کمی بالا تر از مچهای سفیدش داشت میرقصید بالا آورد و به صورت دختر بدون هیچ شوخی گفت: «هر کدوم که زودتر جلوم حاضر میشه شاگرد». دختر همانطور که راست ایستاده بود لبهایش را روی هم فشار داد و همزمان پاشنه ی هر دو پایش را روی زمین کوبید، و بلافاصله بیرون رفت. تا اینجا بازی اش انصافا طبیعی بود. مخصوصا چرخ سریعی که برای خروج از اطاق زده بود را درست مثل سربازهای واقعی از آب درآورد. موهایش و دامنش دقیقا یک رفتار را از خود نشان دادند.
تشخیص داده بود چای زودتر حاضر می شود. وقتی با یک سینی گرد مسی کار اصفهان و دو استکان کمر باریک با نعلبکی های شاه عباسی و یک قندان چینی گل قرمز وارد اتاق شد و دوباره سیخ ایستاد تا فرمانده به او رخصت دهد، با اینکه لبهایش را محکم روی هم فشار می داد و به جای فرمانده به پرده ی روبروی اتاقش نگاه می کرد، همینکه یک نگاه زیر چشمی به اخم مصنوعیِ فرمانده انداخت، خنده اش مثل نهنگ غول پیکری که با انفجار از زیر آب بیرون می زند تا طعمه اش را بگیرد از پشت لبهایش بیرون پرید. نمی شد فهمید که همیشه آیا وقتی اینطوری می خندد دو زانو می زند یا این بار چون سینی چای دستش است اینکار را کرده. محمد خنده هایش صدا نداشت، اما نگاه هایش اجازه نمی داد احساس شود چیزی کم گذاشته است. لبخندش تمام مدتی که سعی می کرد قاعده ی چینش چهارخانه های فیروزه ای دامن دختر را پیدا کند ادامه داشت. بعد که دختر دفتر نتش را باز کرد و آن را از پشت روی رانهایش گرفت، محمد به صورتش نگاه کرد.
«ازین به بعد هر دقیقه نگاه به دامن من مساویه با یک جلسه تدریس مجانی شما»
بالاخره خنده محمد صدا کرد، و همزمان از لبه ی تخت پایین نشست. لبخندش همانطور که انگشت اش را دور لبه ی استکان می چرخاند آرام آرام کم می شد. به ذهنش رسید بگوید: «ولی تو شرط رو می بازی یاسمن». با ناخن وسط اش ضربه ای به دیوار استکان زد:
«موسیقی مثل یک وعده ی اصلی غذا می مونه یاسمن، نه مثل آجیل و پفک که فقط سرت رو بند کنه».
سرش را بالا آورد و به شاگردش نگاه کرد: «تمرین. تمرین بزرگترین استاده». حالا این یاسمن بود که انگشت اش را دور لبه ی استکان می چرخاند. بعد از هر دور، سر انگشت اش را داخل چای فرو می برد و به محضی که سوزَش را احساس می کرد آن را تا لبه بالا کشید. «آخه دانشگاه هم است». انگشتش را سریع تا لبه بالا کشید. محمد یک دستش را مشت کرده بود و کف دست دیگرش را از جلو روی آن خوابانده بود: «دانشگاه. دانشگاه. من نمیدونم این دانشگاه چیه». اگر قرار باشد جمله اش را عینا بنویسیم حتما باید روی حرف "چ" اش سه تا تشدید بالای هم بگذاریم. «ببین من خودم فوق لیسانس آمارم و بهت قول می دم هرکی توی دانشگاه موفق تره ذوقش کمتره». وقتی که داشت قول می داد به یاسمن نگاه می کرد. یاسمن بند اول انگشتش را در چای نگه داشت:
«فکر می کنید چقدر از این حرفتون بخاطر اینه که خانمتون سفت و سخت داره ادامه تحصیل میده».
حالا انگشتش را بیرون آورد. محمد سر انگشتش را روی لبه ی استکان گذاشت و به یاسمن نگاه کرد: «خب یادم نبود تو داری لیسانس روانشناسی میگیری و نمیشه باهات حرف زد». اگر بلافاصله نمی خندید نمی شد فهمید که دارد شوخی می کند. خنده ی یاسمن قشنگ تر بود. وقتی به آنی از بهت به خنده می رفت از هرکسی بهتر این کار را انجام می داد. یک قند توی استکانش رها کرد:
«ولی من بی ذوق نیستم استاد».
اگر همانجا خنده اش محو نمی شد، محمد نمی فهمید که دارد جدی می گوید. لبخند محمد هنوز سرجایش بود. انگار نمی خواست کار مهمی برای حال دختر بکند. کمی سرش را کج کرد و چشم در چشم او گفت: «تو نازترین دختر روی زمینی، یاسی. می دونستی؟» اگر این صحنه یکی از سکانس های فیلم های هالیوودی بود بی برو برگرد حرکت بعدی یک بوس فرانسوی می شد. یاسمن سرش را پایین انداخت. اینقدری که اگر برایش مهم بود متوجه می شد یقه ی گرد بلوزش پایین تر آمده.
«من فعلا قصد ازدواج ندارم آقا»
باز هم از بهت به خنده. این دفعه هم خنده ی یاسمن قشنگ تر بود.
مهدی کریمی

