ملت خدا
نویسنده: زهرا زارعی
صدای شلیک قطع نمیشد. به سمت چپ پیچید و رفت توی جادهی هموار. با اینکه باد گرم به داخل جیپ میآمد اما عرق سرد از روی پیشانیشان به اطراف پاشیده میشد. جیپ با سرعت از روی سنگها میپرید و خارها و شنها را از شیشهی شکسته میداد تو. آنقدر رفت تا زیر درخت چناری رسید. پرید بیرون و چاقوی کمریاش را درآورد. بچهها هول شدند و توی صندلی، بیشتر فرو رفتند. زن روبندش را بالا کشید و به بچهها دلداری داد
ـ آرام باشید، چیز ترسناکی نیست، وقتی پیش مادربزرگ برسید کلی آدم و بچههای فامیل هست که این اتفاقها را برایشان تعریف کنید و بگویید که از هیچ چیزی نترسیدید.
زن فکر کرد الان است که بچهها خودشان را خیس کنند. محمدزائر همچنان که زیر درخت را میکند به اطرافش نگاه میکرد. پلاستیک سیاهی را برداشت و سریع دوید توی جیپ. هنوز دنده یک را پر نکرده بود که رفت دنده دو. ماشین تکانی خورد. پایش را بیشتر روی گاز فشار داد. داشت دور میزد که دوباره صدای شلیک آمد. ماشین روشن شد و سریع فرمان را چرخاند. ماشین کج و معوج شد. بعد از حرکت ایستاد. محمدزائر استارت زد. فایدهای نداشت. از ماشین پیاده شد. محمد سرش را از جیپ بیرون داد.
ـ عمو، از ماشین بیرون نرو.
محمدزائر برگشت. اول به زن و بعد به بچهها نگاه کرد. همه به او خیره بودند. محمد همان حرفی را زد که خودش چندبار به آنها گوشزد کرده بود. سمیه چشمهاش را بست و با دو دست گردن مادرش را محکم چسبید و تا توانست بیشتر روی چشمهای بستهاش فشار آورد. به روبهرویش نگاه کرد. چند مرد با لباسهای گشاد تیره و پارچهای بسته به سر به سر از تپهها پائین میآمدند. با عجله در جیپ را باز کرد و با دست به سمت کوه پشت سرشان اشاره رفت.
ـ کوه را که رد کردید، یک جاده هست. چیزی به شهر نمانده. انتهای جاده، همانجا منتظرم باشید.
محمدزائر جلوی جیپ ایستاد و پلاستیک لوله شده را باز کرد. اسلحه را به سمت روبهرو نشانه گرفت. دوباره برگشت و دید زن همانجا ایستاده. دوباره فریاد کشید که بروند به سمت کوه. زن سمیه را بغل گرفت و محمد را کشان کشان برد به سمت کوه. باد زیر چادر گشادش میرفت و مثل بادکنک سرگردان به هر سو میبرد. صدای شلیک را میشنید و داد و فریاد آدمهایی که هر لحظه به او نزدیکتر میشدند. و نزدیکتر از آن صدای کلیک کلیک دندانهای سمیه و نفسهای تند محمد بود که باعث میشد تندتر از قبل بدود. هر لحظه خیال میکرد یکی از آنها تیر خورده و دیگر باید بایستند. برگشت و از پشت روبندش مردی را دید که از یپچ و خم کوه به طرف آنها بالا میآمد. تندتر رفتند. تا جائیکه دیگر هیچ کسی دیده نمیشد، دویدند. آنقدر دویده بود که هیچ وقت فکرش را هم نمیکرد چنین مسیری را با این سرعت بدود. سمیه توی بغلش مچاله شده بود و باد بوی تند استفراغش را با هوای تازه به ریههاشان میبرد. زن جلیغهی کثیف را کند و پرت کرد پشت سرش. جلیغه افتاد روی بوته خاری وسط کوه. چشم سمیه آنقدر روی جلیغه ماند تا وقتی که ناپدید شد. جلیغه را مادراحمد فرستاده بود. محمدزائر بعد مرگ احمد آمد تا کارها را راست و ریس کند. وقتی توی کارگاه، چرخهای گلدوزی را حراج میکرد گلویش را صاف کرده بود و به زن گفته بود که بچههامان را تنها نمیگذاریم. پدرش هم گفته بود که همهمان منتظر آمدنت هستیم. باید یکی یکی بیایید تا سازندگی شود. همه جای این خاک را آباد کنیم. زن هم تمام سعیاش را کرد تا زودتر راهی شوند.
بعد کوه، جائی برای منتظر ماندن نبود. میدانست همان موقع که محمدزائر گفت منتظرم باش منظورش این بود که تو برو و منتظر هیچ کس نمان. زن بچهها را رها کرد و رفت کنار تخته سنگ بزرگی، روی دو پایش نشست. چادرش را کمی بالا داد و چشمهایش را بست. فکر کرد که چه کسانی زنده ماندند؟ چادرش خیس شد. بوی ادرار از روی خاک خیس بلند شد و توی بینیاش نشست. احمد همیشه از این بیابان و کوه برایشان میگفت. اما بیاعتنا رد میشدند. هر چند وقت یکبار بار و بندیلشان را میبستند و میزدند به دشت و بیابان. احمد چرخهای گلدوزیاش را رها میکرد و زن تا نیمه شب قرمهسبزی، کتلت و هر چیزی که دلش میخواست میپخت. توی پیکنیک چهار نفریشان، آنقدر جنب و جوش و اتفاق بود که هرگز وقت نمیکرد به این سرزمین هم فکر کند. یا حتی وجودش را حس کند. حالا فکر میکرد نصف عمرش گذشته و نصف دیگرش تا جادهای که روبهرویشان هست، تمام خواهد شد. دست محمد را کشید. محمد آخی گفت. تاولهای ترکیده همه جای دستش را پوشانده بود. یک مشت خاک برداشت و روی تاولها ریخت، همان کاری که احمد برخی اوقات توی تفریحهاشان میکرد. خواست بشیند و کف دست محمد را ببوسد و دهان سمیه را پاک کند. اما وقت میگذشت و امکان داشت هر اتفاقی پیش بیاید. گذاشت پسرش آرام آرام پشت سرش بیاید و خودش جلو برود و بقیهی خاک توی دستش را آرام آرام توی باد رها کند و سمیه هم کف دستش را باز کند و بگوید به منم خاک بده.
کنار جاده نشستند. هیچ کدامشان رمق نداشتند. بچهها روی پاهای زن نشستند. بعد سمیه کم کم ولو شد روی زمین. با انگشتش شروع کرد روی خاکها طرح کشیدن. محمد گفت: « مامان، عمو میآد همینجا؟»
زن نگاهشان کرد. سمیه برای صورت خاکی یک دهان کشید بعد روی چشمهایش فشار آورد.
ـ بابا اینجوری نگاه میکرد.
محمد گفت: « چاقو کجاست؟»
زن به پسرش خیره شد. یادش آمد وقتی محمدزائر با دستش به سمت کوه اشاره میکرد چاقو را کجا پرت کرده بود. خم شده بود و بچهها را بغل گرفته بود. اما یادش نمانده بود با چاقو چه کرده. لباسهایش را گشت. دستش را برد توی جیب پیراهنش. چاقوی کمری آنجا بود. محمد چاقو را گرفت. سمیه چاقو را از دستش قاپید و طرح خاکیاش را دوباره روی زمین نقر کرد.
زن به جاده چشم دوخت. میدانست پشت جاده شهریست که توی آن همهی فامیل دور هم جمع شدهاند و منتظر آنهایند. حتما یکی از اقوامشان گوسفندی را از طویلهاش بیرون آورده و به درختی بسته است تا وقتی رسیدند سر راهشان خون کنند. بعد خودش را توی بغل مادر شوهرش بیاندازد و سیر گریه کند. او هم نوههایش را ببوسد، بوی پسرش را از آنها استشمام کند، قربان صدقهشان برود و خدا را شکر کند که این دو برایش باقی ماندهاند. مادرش هم بگوید که چقدر لاغر و رنگ پریده شده است، توی راه چه خوردهاند؟ از تاریکی راه و شکل و قیافهی آدمهایی که سالها ندیده بودنشان، نترسیدهاند؟
بچهها توی بغلش بودند و آرام میلرزیدند. دست زمختی روی دستش کشیده شد. پیرمرد چاقو را برانداز کرد. وانتی کنار پایش ترمز کرده بود. پشت وانت چند زن نشسته بودند و او را نگاه میکردند. زن جوانی که روبندش را بالا داده بود و با ناخنهای لاک زدهاش چنگ زده بود به میله وانت، از او چشم بر نمیداشت. زن وحشتزده بلند شد. زنها بین خودشان چیزی گفتند و ریز خندیدند. بچهها هم از خندیدن آنها، توی وانت داد و فریاد راه انداخته بودند. پیرمرد برگشت سمت وانت و به زبانی که زن نمیفهمید با تشر چیزی گفت. همه ساکت شدند. زن جوان روبندش را انداخت و در حالیکه ناخن قرمزش به میلهها بود، روی صندلی وانت خودش را جابهجا کرد. پیرمرد سمت زن برگشت. زن از حرفهایش چیزی نفهمید. پیرمرد سرفهای کرد و بعد پرسید: « راه را گم کردی؟»
زن خاطرجمع شد که زبان هم را میفهمند. خواست همه چیز را برایش تعریف کند. از محمدزائر بگوید تا اقوامی که چشم به راهشان هستند. پیرمرد سریع گفت که جاده را ادامه میدهد تا به ولایتشان برسند. زن فکر کرد که راه را اشتباه میرود، باید برگردند به انتهای جاده، جایی که محمدزائر اشاره کرده بود.
پیرمرد گفت:
« وقت تنگ است و میخواهند قبل از غروب توی ولایتشان باشند، پیش قوم و طایفهشان. بعد جاده جز جنازه و خون چیزی نیست. مردم فرار کردند....»
پیرمرد دسته کلیدش را چرخاند و پشت وانتش رفت. در وانت را باز کرد و به زنهایش اشاره کرد که هر کدام از یک ولایت است، به قول خودش ملت خدا را توی وانتش جمع کرده. زنها بین خودشان بلند حرف میزدند و بعد با تشر پیرمرد لحظهای ساکت میشدند بعد دوباره صحبت از سر میگرفتند. زن به سمت در وانت نزدیکتر شد. به زنها نگاه کرد که حالا خیره شده بودند به او. زن به محمد و سمیه نگاه کرد که گوشهی چادرش را چسبیده بودند. با خودش فکر کرد که آنها دیگر تحمل این مسیر طولانی و وحشتناک را ندارند. طوفانِ خاک بلند شد. روبندش را پایین انداخت و چادرش را محکم گرفت. مربعهای آبی روبند را احمد برایش گلدوزی کرده بود. گردباد به شدت میوزید و طرح خاکی را به هم میزد.
وبلاگ کارگاه داستاننویسی بوطیقا به آدرس دیگری انتقال یافت.